تبلیغات
تنهایی مهمانی انسان با خدا - قبرستان...

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

اخلاق باید بر هنر حكومت كند.(ایمانوئل كانت)

پنجشنبه 28 فروردین 1393
ن : مسعود باشیان نظرات ()

قبرستان...



باران می آید،به همین سادگی:باران می آید.آسمان شهر آرام است اما بی حرکت وکهنه نیست،شهر هم پر است از سر و صدا؛آرام نیست اما اسیر و درمانده است.غوغایش صدای سراب است تا آواز باد را نشنود...و او در زیر باران شهر و روی سنگ فرش پیاده رو راه می رود.شب نور خورشید را جارو کرده و ابرها می بارند تا بمیرند...

امروز خبر مرگش را شنید.اول باور نمی کرد؛اما او مرده بود.از شهر مرده ها به قبرستان مرده ها رفته بود.کلاه پهلوی اش را هم با خود برده بود؛شاید،فقط همان کلاه در قبر از او باقی بماند.کسی چه می داند شاید همان کلاه که از نقش بازی کردن خالی است و فقط یک رنگ دارد و آن هم سیاه است از جانمازهایی که هزار رنگ دارند و حسابی بازیگر اند بهتر باشد. کسی چه میداند شاید همویی که مدام عیاشی می کرد و می رقصید و بوی مشروبش زینب خانم ،صاحب خانه اش را،کلافه کرده بود محبوب تر باشداز آن هایی که خوب بودند اما،خودشان نبودند.همان هایی که در ذهنشان ویترین ماسک های جور وا جور دارند.همان هایی که رو به قبله هستند اما رو به خدا ...

او هر چه که بود،خود بود...لا اقل این قدر می فهمید که برای خدا نمی شود نقش بازی کرد...این افکار روی خطوط ذهن همایون رژه می رفت و او همچنان در زیر باران به سمت قبرستان پیش می رفت...امروز صبح که فهمید آن عیاش کاباره ی سر کوچه شان مرده است،این پا و آن پا می کردکه به سر خاکش برود یا نه...؟!

هملایون بالاخره به قبرستان می رسد کنار قبری می نشیند و شروع میکند به فاتحه خواندن...قبری که رویش نوشته است همایون پارسا...