تبلیغات
تنهایی مهمانی انسان با خدا - (داستانی دیگر)خواب آسمان...

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

اخلاق باید بر هنر حكومت كند.(ایمانوئل كانت)

سه شنبه 27 اسفند 1392
ن : مسعود باشیان نظرات ()

(داستانی دیگر)خواب آسمان...




دیوار های اتاق آبی آسمانی و پر از تابلوهای خوشنویسی است و گوشه ای از اتاق قفسه ای پر از کتاب .هوای اتاق از موسیقی پر است. اتاق مثل بیشتر خانه های روزگار ما بدون قالی نیست. قالی ای با پس زمینه ی آبی و گل های فیروزه ای و سرخ. فرق رنگ آبی و فیروزه ای را هم می داند. قالی اتاقش بوی قدیم را دارد؛ اما خیلی هم قدیمی نیست؛ همین چند سال پیش که قوطی رنگ روی قالی قدیمی اش ریخت، این را خرید. مثل همیشه پشت میز ،روی صندلی چوبی قدیمی اش  که زنگار سال های کودکی اش را دارد، نشسته است....

خواب آسمان

دیوار های اتاق آبی آسمانی و پر از تابلوهای خوشنویسی است و گوشه ای از اتاق قفسه ای پر از کتاب .هوای اتاق از موسیقی پر است. اتاق مثل بیشتر خانه های روزگار ما بدون قالی نیست. قالی ای با پس زمینه ی آبی و گل های فیروزه ای و سرخ. فرق رنگ آبی و فیروزه ای را هم می داند. قالی اتاقش بوی قدیم را دارد؛ اما خیلی هم قدیمی نیست؛ همین چند سال پیش که قوطی رنگ روی قالی قدیمی اش ریخت، این را خرید. مثل همیشه پشت میز ،روی صندلی چوبی قدیمی اش  که زنگار سال های کودکی اش را دارد، نشسته است. میزش هم چوبی است؛ قهوه ای سوخته ؛خیلی هم قدیمی نیست؛ لا اقل اندازه ی صندلی اش. دور و برش هم چند لکه ی سیاه است. گوشه ی سمت راست روی میز چند قلمدان است و قلم تراش و قلم مو و رنگ و از این جور چیزها...همیشه آن ها را روی میز می گذارد. شاید می خواهد دیگران وسایل اش را ببینند و بفهمند هنرمند است .گوشه ی سمت چپ میز هم یک کاغذ خوشنویسی است. زیر دستی اش روی پاهایش است و مثل همیشه آرام،می نویسد .مثل تمام وقت های دیگری که خوشنویسی می کند یا با رنگ سر و کار دارد، فکرش این است که دیگران درباره ی کارش چه می گویند؟ خوششان می آید؟ آیا تشویق اش می کنند؟ آیا می گویند هنرمند است ؟

هنرمند شدن خواب و خیال روزهای کودکی اش بود. آن روز ها که سادگی آسمان در وجود کودکانه اش شناور بود، می گفت هنر راه رهایی فکر و اندیشه و وجود آدمی است، اما؛ این روز ها که به خیال خودش هنرمند شده و همه هم استاد استاد صدایش می کنند، مدام فکر این است که کارش مورد قبول دیگران قرار می گیرد یا نه؟ مدام روی خطوط ذهنش این جمله رژه می رود که دیگران چه می گویند؟...

اگر ستاره شوی و از آسمان، از فراز ابر ها نگاهش کنی،آدمی را می بینی،غرق در دریاچه ی اوهام، دریاچه ای که کناره های ساحلش قلم و قلم مو و مرکب و رنگ و از این جور چیزها اند. مثل همیشه کارش که تمام می شود، نگاهی می اندازدش و از اینکه کاری کرده که دیگران خوششان می آید ،خوش حال است...خسته است ؛ می رود که بخوابد. مثل همیشه، حرف هایی را که فردا موقع رو نمایی تابلو می خواهد بگوید، مرور می کند .هر چه باشد دیگران باید بفهمند که هنرمند است. در همین فکر است که کم کم خوابش می گیرد:

ایستاده است، کو چه ای باریک و مه آلود و تاریک پیش رویش است. تنها نور درون راه ،مهتاب است. نمیداند، هیچ چیز نمیداند؛ در همین حال گیجی بی اختیار به راه می افتد. انگار چیزی می شنود، انگار کسی چیزی می گوید؛ اما نمیداند چه. کوچه بوی خستگی می دهد و از پوچی لبریز است. گویا زمین زیر پایش لرزان  و آسمان بالای سرش آرام است. سمت راست، انتهای کوچه دری به سیاهی پرواز کلاغ ها است؛ در میان خونابه غرق و انگار می خواهد پرواز کند .پرواز کند از این زمینی که خواهر سراب است به سوی آسمان مانا. در باز میشود و از در می گذرد. اتاقی چهار گوشه با دیوارهایی سیاه رنگ؛ دیوار هایی که گویا می خواهند سپید باشند. اتاق خالی خالی است، اما دنبال چیزی می گردد ،که گوشه از اتاق حلقه ی داری می بیند. انگار دست و پایش مال خودش نیست، بی اختیار به سمت آن می رود...

از آن هنگام عقربه های ساعت دنیای خیالش چند دور چرخیده اند؛ گوشه ای از اتاق ایستاده خودش را در گوشه ای دیگر از اتاق نگاه می کند، که سرش بر دار است پاها یش میان زمین و هوا سرگردان. نمیداند آنکه مرده اوست یا آنکه این جا دارد خودش را نگاه می کند.

در عالم مکان ها و زمان ها خواهرش کنار تخت ایستاده و او را نگاه می کند که خوابیده است. نوجوان است با دامنی رنگ گیلاش و پیرهنی رنگ انگور؛مو های طلایی اش حجاب گوش هایش شده و دارد برادرش را صدا میزند...