تبلیغات
تنهایی مهمانی انسان با خدا - (این بخش داستانی است کوتاه)مه...

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

اخلاق باید بر هنر حكومت كند.(ایمانوئل كانت)

شنبه 24 اسفند 1392
ن : مسعود باشیان نظرات ()

(این بخش داستانی است کوتاه)مه...



صندلی‌های بی روح اتوبوس سرد تر از همیشه سلامم را جواب می‌دهند. انسان‌های سرد روی صندلی‌های خاکستری نشسته‌اند. پنجره در مسیر تمام نگاه‌ها رژه می‌رود. صدای سکوت گوش‌ها را آزار می‌دهد. انتظار روی امواج سکوت سر گردان است. اتوبوس همچنان برف روی خیابان را خط خطی می‌کند. نگاهم به رد پای لاستیک‌ها روی پوست زخمی خیابان می‌افتد. باد صدایی را می‌آورد:اِه...اِه...اِه ... نگاهم را از پوست زخمی خیابان می‌دزدم و انتهای اتوبوس را نگاه می‌کنم. صدای سرفه زنی است. روی صندلی سرد اتوبوس آرام گرفته، دستش حجاب دهانش شده و غم دارد ذره ذره از سینه‌اش سرازیر می‌شود...فضای عبور مه را صندلی‌های اتوبوس، انسان‌ها و صدای سرفه‌هایش اشغال کرده است.

انتظار تابلوی ایستگاه برای شنیدن صدای ترمز اتوبوس به پایان می‌رسد. از صندلی‌اش بلند می‌شود و از اتوبوس بیرون می‌رود. میان من و او پنجره است و صدای سرفه‌هایش دیگر میهمان گوشم نمی‌شود. راننده بر می‌خیزد و بیرون می‌رود. احتمالاً مشکلی رخ داده و فرصت است کمی بیشتر نگاهش کنم. نگاهم روی او خشک شده. اویی که حالا کنار خیابان ایستاده و دیگر رویش به طرف من نیست. مسیر چشمانش را ادامه می‌دهم. به دری می‌رسم. بزرگ و خاکستری. در خود را کنار می‌کشد. مردی منتظر ایستاده. قرنیه چشمان شیوا برقی می‌زند و اشک که چشمانش را وداع می‌گوید و برای ترمیم پوست زخمی خیابان راهی زمین می‌شود. اتوبوس به راه می‌افتد و من زمان را زیر دست‌هایم احساس می‌کنم. هوا سرد است اما پنجره را باز می‌کنم تا زمان که زیر دست‌هایم آرام گرفته خفه نشود. سرم را برمی‌گردانم و مه را می‌بینم که کوچه را در خود جای داده، ساکی قهوه‌ای که در دست مرد است می‌افتد. آن دو همچنان ایستاده‌اند و سکوت که میان آن‌ها است از سرگردانی روی مه خوابش می‌برد...